يک روز با يک خبرنگار (۲)

ادامه از مطلب قبل...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بعد از انتخابات اولین باری بود که سرم داد می کشید. آخه بعد از گزارشها و تحلیلها و نتایج نظرسنجی هایی که آورده بودم و همشون غلط در اومده بودن من رو از سرویس سیاسی به بخش بهداشت و سلامت کودکان منتقل کرده بودن.

همینطور پیله کرده بود به من و یکریز داشت دندونهای نافرمش رو بهم نشون میداد. به ذهنم رسید در مورد لزوم مسواک زدن بچه ها در کودکی یه مقاله بنویسم.

مطلبی که بخاطرش جوش آورده بود یه داستان کوتاه بود که برای بچه ها نوشته بودم. داستان رو با صدای بلند برای همه خوند:

یکی بود یکی نبود. یه اصغر کوچولو بود که خیلی چاق بود. اونها خانوادگی چاق بودن و این قضیه کاملا ارثی و طبیعی بود. اصغر هرچی بزرگتر میشد چاق و چاقتر میشد. تا اینکه یه روز  تو کارتون ملوان زبل رو دید و خوشش اومد و بدین ترتیب اصغر تصمیم گرفت لاغر بشه.

اون غذا نخورد و نخورد. فقط آب و چایی با قند (این قند رو داشته باشید) و آبمیوه. خونواده هم تشویقش میکردن و میگفتن آفرین! داری کم کم روفرم میای (رفرم؟). با تبلیغات مامان اصغر که حالا دیگه میخواست چشم دخترهای در و همسایه رو در بیاره همه فامیل مطلع شدن و برای اولین عضو خانواده که داشت لاغر میشد مرتب مراسم تشکر و تقدیر گرفتن. اونها اصغر رو مایه افتخار خونواده و سمبل جهانی اراده برای لاغری میدونستن. هی به به و چه چه و تحسین از در و دیوار بود که میبارید و اصغر قهرمان مبارزه با چربی و دنبه و نماد باربی ایرانی معرفی میشد. اصغر هم هی شیر شد و هر روز لاغرتر شد تا جایی که دیگه جونی نداشت تا جلوی دوربین فک و فامیل ژست بگیره و قمپز در کنه. نور فلاشها داشت چشمش رو در میاورد. اما مصمم بود. اون میگفت یا باید تمام رستورانها و ساندویچی ها و کله پاچه ایها رو تعطیل کنن یا من دیگه هیچوقت غذا نمیخورم تا اونها از غصه دق کنن و بمیرن. یه نامه هم به نام "ماست و خیار عالی" منتشر کرد و توش خطاب به جهانیان از فواید رژیم های سالم غذایی نوشت.

کم کم مامانش اینها نگرانش شدن. هرچی گفتن بابا بسه دیگه به اندازه کافی لاغر شدی به خرجش نرفت که نرفت. هی گفتن اصغر جون من بخور! لاغری چیه بابا بی‌خیال! تا بوده همین بوده! اصلا خودت غذا نخور به بقیه چیکار داری؟ تو که نمیتونی همه پیتزا فروشی ها رو تعطیل کنی. کاری نداریم که خودت هم قبلا تو ساندویچی کار میکردی. ولی این فامیلها که می‌بینی شب میرن چلوکباب میخورن بعد صبح میان میگن اصغر دمت گرم. هیچی نخوری‌ها! کارهای تو نهایتا باعث میشه که قیمت گوشت و مرغ تو محله پایین بیاد. اونوقت چی میشه؟ همه مردم میرن بیشتر گوشت و مرغ میخرن و به شیکم(!) من و تو میخندن.

 هرچی بهش گفتن اصغر محل نداد که نداد! بابا اومد گفت. بابا بزرگ اومد گفت. عموی مامان گفت. پسرخاله از کانادا زنگ زد گفت. مدیر مدرسه گفت. عضو شورای شهر گفت.... افاقه نکرد که نکرد. اصغر بی خیال نمیشد. می گفت شماها نمی فهمید!

تا اینکه یه خبر تو پاورقی یه روزنامه چاپ شد که حسن آقا سوپری محل یک کیلو کالباس خریده که فاسد بوده و هنوز معلوم نیست که کالباس ساخت کدوم کارخونه بوده. این باعث شد که همه یادشون بره اصغر بخاطر لاغر بودن داره رژیم میگیره و گفتن دیدی! اصغر هم بخاطر همین عدم اطمینان از سلامت مواد غذایی بود که رژیم گرفته. 

بحران کالباس تمام محله رو فرا گرفت. همه به فکر کالباس بودن و يادشون رفت اصغر اگه از اين لاغرتر بشه ديگه محو ميشه! کار که به اینجا رسید مامان اصغر پلتيک زد و بهش گفت اصغرجون ما چشمهامون رو میبندیم تو بخور! ماهم شتر ديديم نديديم! اصغر هم دیگه با اصرار زیاد به ناچار قبول کرد. دهنشو باز کرد که بخوره. اما اصغر دیگه دندونی نداشت. همه دندونهاش بخاطر مصرف بیش از حد قند فاسد شده بود و ریخته بود. بنابراین تا آخر عمر به همون خوردن ساندیس ادامه داد. اصغر همونطور لاغر موند و همه همچنان به ياد اصغر کله پاچه خوردند.

پس بچه های خوب نتیجه میگیریم که رژیم غذایی خوبه ولی به شرط اينکه يک نفر باشه که بفهمه شما بخاطر رژيم لاغر شدين يا وبا گرفتين!

در همین لحظه سردبیر که قیافه‌اش از عصبانیت سیاه شده بود برگه ها رو کوبید رو میز و گفت: خیلی بار منفی داره! تو فکر میکنی من نمی‌فهمم ولی معلومه که  میخواستی به من که چاقم تیکه بندازی!

و اینچنین بود که لحظاتی بعد من در کمال بهت و حیرت اخراج شدم و دیگه با کار خبری روبوسی کردم و گذاشتمش کنار! 

* * * * *

پس گفتار: 1- این هم قسمت دوم از سه‌گانه روز خبرنگار 2-بهروز جان ببخشید که نه تنها سوژه تو رو کامل کار نکردم بلکه همون مطلبی رو که یکبار تو شورای دونفره باهاش مخالفت کرده بودیم رو نوشتم! 3- هفته دیگه شما رو با یه شخصیت مهم آشنا میکنم. "غلامحسن" چهره آشنای دهل!

 

/ 22 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
banafshee

قربون شما ....... شما هم؟

شقايق

چند تايين شما؟؟؟؟؟ خيلی باحال بود اين:)))))))))

حاجی

چرا تو راه راهی پس /

~.: A SH I K :.~

اينی که نوشتی واقعی ِ ؟ اصغر و نميگماااااااا ... کل ِ داستان ؟آره ..؟ بدرود!!!

آدن

من می خواستم واسه يه روزنامه يه فرم عضویت پر کنم بفرستم از بس دست دست کردم دير شد مهلت منم تموم شد :(

باربی

مرسی به شعور و فهمت حميــــــــــــد و رومينــــــــــــــــــا!!!!!! :)

باربی

امروز به گمونم دوشنبه است فردا شبم سه شنبه است ... پس آپ جديد کو ؟؟؟؟ زديد به تریپ هم سر اين آپ قبلی ....؟؟؟

asal

سلام خوبی ببخشيد دير سر زدم هميشه از مطالبتون استفاده ميکنم بای

elnaz

سلام عليکم خوبی رضا جان نيستی حاجی به ما سر نميزنی منتظرتم

saeideh

ها؟ ها؟ ها؟................این چی بود نوشتی؟......لطف کنید راجب هلو و مزایای خوردن هلو بنویسید.......با تشکر!