حالا حکایت ماست

این هفته نوبت من بود که بنویسم. البته نه این که خیلی نوبتی و مقرراتی باشد و از این حرفا، ولی در هر صورت قرار شده بود که من بنویسم. مقادیری – بیش از چند دقیقه- هم سعی کردم اما چیزی نیامد.گفتم زور که نیست. این هفتگی بودن 2هل هم حکایتیست ها. آمدیم یک هفته حس نوشتن نبود، آن وقت چاره چیست؟ می خواستم به رضا زنگ بزنم و بهانه ای سر هم کنم که یکهو یاد حکایت ع.شکرچیان افتادم. مجله محبوب و مرحوم دنیای سخن بخش طنزی داشت با نام "حالا حکایت ماست" و با امضای ع.شکرچیان. نوشته های شکرچیان را-بعضی هایش را- دوست دارم. خیلی ساده است و رگه های طنز ظریفی دارد. این شد که تصمیم گرفتم دو نمونه از کارهایش را این جا بیاورم. امیدوارم به اندازه کافی جالب باشد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

بر سر دوراهی

آدم اگر بر سر دوراهی قرار بگیرد،می تواند سه کار انجام بدهد. یا از این راه برود یا از آن راه و یا این که از راهی که آمده برگردد. اما اگر خواست یکی از دو راه را انتخاب کند باید خیلی حواسش جمع باشد. یعنی اگر این راه را رفت، فکر نکند که آن راه را رفته و اگر آن راه را رفت، خیال نکند که این راه را رفته است.

 

اطلاع

هر چه می خواهید درباره من بدانید، از خود من بپرسید. فکر می کنم خود من درباره خودم بیشتر از دیگران اطلاع داشته باشم.

 

                                                                               بهروز

/ 28 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nazi

سلام به دوستای قديم ...بالاخره افتخار داديد و اومديد به بلاگ حقير سر زدی ...در ضمن ميشه هیچ کدوم از سه راه رو نرفت و همون جا ايستاد..(چشمک) راستی به روزم

سمیرا

سلام. جالب بود~/ راستی.. اين رنگ زمينه يه جورايی نميذاره متنو راحت بخونم!

کوچولوها

من به روز هستم اونم چه به روزی کرک و پر ريزون خوشحال می شم مارو در يابی

باربی

دو راهيه جالب بود البته ميشه گفت بر سر دوراهی سه راه رو ميتونی بری ولی ۴ کار ميتونی انجام بدی راه چهارمش اينه که سر دوراهی بشينی زمین هی از اين و اون نظر بپرسی که از کدومش بری بهتره هی مشورت کنی هی فکر کنی تا جايی که حال همه و خودت از اينهمه مشورت بهم بخوره بدترين حالتش اينه که تا قیام قیامت همون جا بمونی از انتخاب کردن و تصمیم گرفتن بترسی ...

باربی

راستی آقا رضا راجع به اون داستانی که اونروز حرفشو ميزديم نوشتم اگه دوست داشتی کاملترشو بخونی بيا...

نرگس

سلام... جالب بود...مخصوصا دومي.

صاحب

نه آقا مطمئن باش تو همه چیز رو در مورد خودت نمی دونی و باید از دیگرانی مثل من بپرسی مثلا اینکه کی پشت سرت چی می گه یا اینکه چند تا موی سفید پس کله ات هست یا از همه مهمتر اینکه این رضا پشت سرت چی می گه و... دیدی خیلی چیزها رو در مورد خودت نمی دونی پس ... در خدمتیم

***

خب حق دارن از خودتون نپرسن چون شما بعد از اينهمه سال تازه فکر می کنيد که خودتون را بيشتر از بقيه می شناسيد شايد هم نشناسيد. شما؟ بابا خودشناسی!