يک روز با يک خبرنگار (۱)

صبح دیر از خواب بیدار شدم.بخاطر بیخوابی دیشب بود. دیروقت داشتم میومدم خونه که یهو دیدم چراغ صاحبخونه روشنه. اگه منو میدید حتما همون نصفه شبی اجاره هر سه ماه عقب مونده رو ازم میگرفت. بنابر این تصمیم گرفتم تا خاموش شدن لامپها تو کوچه بمونم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما خدا بگم این صدا و سیما رو با سیاست های غیراصولی و ناجوانمردانه اش چیکار کنه که هزارتا برنامه مهتاب و ماه مهربون و سریال مریال تا نصفه شب میذاره و ملت رو بیدار نگه میداره. خلاصه ساعت سه ونیم موفق شدم که که برم خونه و بخوابم. دوش صبحگاهی هم با قطعی آب به کوفتی گرایید. به فکر این افتادم که درموردد سیاسیتهای اشتباه دولت در صادرات بی رویه آب به کویت یه گزارش تهیه کنم. هرجوری بود اومدم بیرون و تو استگاه منتظر اتوبوس شدم.

 به علت مشکلات مالی آخرین باری که سوار تاکسی شده بودم روز بعد از اعلام نتایج کنکور بود. فکر میکردم از فرداش حقوقم و میارن دم در خونه بهم میدن! به دلیل تجربه بالا در جایگیری صحیح اولین نفری بودم که سوار شدم. غرق در بوی عرق نفر بغل دستی و محصولات پراشکال شوینده وطنی بودم که دیدم دو نفر باهم دعواشون شده. از قرار معلوم یکیشون کلید کرده بود رو قسمت زنانه و داشت با ادا و اشاره با یکی صحبت میکرد. آقای آرنولد بغل دستی ما هم رگ غیرتشون به شیلنگی گرایید و محکم کوبیدن تو ملاج ایشون. تو گیر و دار عمل به وظیفه انسانی و جدا کردن این دو نفر یه بادمجون ناقابل هم نصیب زیر چشم ما شد. آخرش هم کاشف به عمل اومد که طرف کر و لال بوده و میخواسته از خانومی که کیسه قند وشکر دستش بوده بپرسه که اونا رو کوپنی خریده یا آزاد!

وقتی رسیدم اداره متوجه نگاههای سنگین همکارای خانوم شدم. همه داشتن زیرزیرکی بهم میخندیدن. اول فکر کردم که حتما کبودی زیر چشمم خیلی بهم نمیاد! ولی زهی خیال باطل! خودم فهمیدم چه گندی زدم! یادم اومد دیشب که بخاطر صدا ندادن در حیاط و بیدار نشدن صابخونه از دیوار بالا میرفتم یه صدایی به گوشم خورده بود ولی جدا فکر نمی کردم که خشتک شلوارم بخواد انقدر بی جنبه بازی در بیاره!

مغزم رو بکار انداختم و سریع بلوزم رو کشیدم رو شلوار. سعی هم کردم که کمتر موقع راه رفتن قر و اطوار بیام و شیلنگ تخته بندازم که همه از منویات داخلیم باخبر نشن! بماند که نگاههای چپ چپ بروبچ سرویس سیاسی دقایقی بعد من رو از این عمل محیرالعقول پشیمون کرد.

ای خدا! چی میشد من هم یه کسی رو داشتم که وقتی میرسم خونه لیاسام رو اتو کنه و یه کمی مراقب سر و وضع ظاهریم باشه. من گل میگفتم و اون گلهای خونه رو آب میداد. من گل میگفتم اون گلهای قالی رو با شامپو فرش تمیز میکرد. اون گل میدوخت و من گلهای لیگ برتر رو نگاه میکردم... اون وقت مینشستیم و تا بوق سگ (دور از جناب) به همدیگه لبخند میزدیم. چه زندگی باشکوهی!

یاد آخرین باری افتادم که رفته بودم خواستگاری... پدر دختره عدل همون کسی دراومد که صبحش یه مطلب درمورد تخلفات مالیش نوشته بودم. ایشون هم در یک برخورد بسیار گرم (با سیخ داغ) با دوتا پسرهاش من رو تا دم در خونه بدرقه کردن! سه روز بعد هم که موفق به راه رفتن شدم سردبیر محترم با ایشون به توافق رسیده بودن و تکذیبیه شون رو تو تیتر اول کار فرموده بودن... تو همین فکرا بودم که یهو یه سایه بالا سرم احساس کردم....

سردبیر محترم گودزیلاوار بالای سرم واستاده بود و در حالی که من فقط میتونستم دهنشو ببینم فریاد میزد:این مزخرفات چیه؟....

******

پس گفتار: 1-این اولین قسمت از سه گانه ما درمورد روز خبرنگاره. 2-از همه کسانی که با تلفن، آفلاین و ایمیل بهمون تبریگ گفتن و ما رو شرمنده کردن ممنونیم. 3-سوژه این مطلب از بهروز و نگارشش از منه. 4-کلیه تاخیرات بروز شدن این هفته و هفته قبل باز هم تقصیر منه 5-من دوباره پیدا شدم!

 

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

بامزه ترين بخش اين نوشته اون بخش پاراگراف گل گفتن و گل شنيدنش بود. جدی نبوغی بکار برده بودی در نگارشش.راستی خبرنگار کدوم نشريه ايد؟روز خبرنگارتون مبارک

saheb

پت و مپ عزيز بارها و بارها به شما متذکر شدم که ممکن است دوستان کامنت گذار شما با خط کوفی اشنا نباشند ديديد که هيچکدام ازانها نتونستند رو پيشونی شما بخونند که خبرنگاريد . راستی اون شب صاحبخونه مشغول تماشای برنامه های مزخرف و تکراری سيما نبود بلکه ... ديگه ديگه ...

غزال

رضا سلام...چقدر با نمک بود جريان يه روز عاديت...مخصوصا اون لحظه که شلوار مبارکت...اما خداييش چطوری نفهميدی؟...راستی روز خبر نگار هم مبارک(چشمک).

الهام

مرسی رضا جان بابت تبريکت. هر چند که دير شده بود و ما از دوستامون انتظارات بيشتر از اينها داريم!!!!!! آخه اين رسمشه بعد از چندين مه اونقدر دير به دير به ما سر بزنی که ........... بهر حال بقول فرانسوی ها مغسی بوکو

هستي

سلام ... خيلی بامزه بود کلي خنديدم

الهه

سلام خیلی کامنتت با حال بود دیگه چیزی جا نموند ؟؟؟ ممنونم که اومدی شاد باشی سه شنبه منتظرت هستم

maryam

وبلاگ زيبايی داريد خيلی قشنگه در مورد مطلبتون هم خيلی جالب بود مخصوصا وقتی يارو فهميد طرف کر و لال بوده

معین

فکر کردی الکی به خبرنگار سختی کار تعلق می گيره؟!

باربی

منهم به نوبه ء خودم روز خبرنگارو به سردبیر محترمتون تسلیت میگم...خدا بهش صبر بده !!!!!! من بودم تا حالا ده بار بیرونت کرده بودم !!! اصلا سر ماه حقوقتو با پیک میفرستادم در خونتون با اضافه حقوق و تشویقی که فقط با اون وجنات و سکنات توی تحریریه پیدات نشه !!!

همون گمنامه

این هم از کامنت که مطمئن شید خوندم. هیچ نظر خاصی ندارم جز اینکه ۱- حس طنزتون هر کجا رفته خدایا به سلامت دارش. ۲- سردبیرها اونقدرها هم گودزیلا نیستند. هرچند که من یه تیراناسورسش را دیده ام. خوب شد گفتم نظری ندارم والا...