بازی يلدا

به تازگی بازی جالبی توسط اول بلاگر عالم بشریت برای شب یلدا اختراع شده که در آن هرکس پنج مورد از خصوصیات اخلاقی، رازهای شخصی و یا خاطرات مخفی خود را که دیگران از آنها باخبر نیستند اعلام می کند. و بعد از آن پنج نفر دیگر را به بازی دعوت می کند که آنها هم موظفند همین کار را تکرار کنند و این آبروریزی همین طور ادامه پیدا می کند....!

القصه! ما را سرکار خانوم ناتور دشت به این منجلاب کشاندند و ما هم در پایان دوتا پنج تایی از  یاران وبلاگی که همچنان در قید حیات و نوشتن به سر می برند را انتخاب کرده ایم تا روان ملت شاد شود!

و اما پنج مورد ما:

1- بهروز: این جانب تا دوره راهنمایی روی هرچه بچه مثبت را در پاستوریزگی کم کرده بودم. جهت نمونه برای اولین بار(البته با عذاب وجدان فراوان) وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم، اسکیمو خوردم؛ هیچ وقت در طول زندگی پفک نخورده ام چون مامان می گفت ارزش غذایی ندارد و تا کلاس پنجم اجازه نداشتم با بچه های بی تربیت کوچه بازی کنم.

 

2-  بهروز: وقتی به واسطه بعضی از همکلاسی ها در کلاس پنجم پی به روابط کثیف! اجناس مختلف انسان بردم، به انکار برخاستم و وقتی پای عکس و کتاب و نوشته به میان آمد، موضوع را با معلم در میان گذاشتم. وای، نمی دانید یکی دو سال بعد چه قدر خوشحال بودم از این که هیچ کدام از همکلاسی هایم به مدرسه راهنمایی ما نیامده اند و معلممان را هم دیگر نمی بینم.

3-   رضا: اولین چیزی که تمام دوستان جزء خصوصیات ویژه من به حساب می آورند توانایی خارق العاده ام در خوابیدن است. جهت اطلاع من می توانم در هر سه حالت سرپا، نشسته و درازکش به راحتی و در کسری از ثانیه بخوابم! مثلا مواقعی که با بهروز به قصد رشت سوار اتوبوس می شویم دقیقا  از خود ترمینال آرژانتین تا رشت را در خواب هستم. یکبار هم که منزل دوستی  مهمان بودیم در اتاقی خواب بودم که گویا صاحبخانه یک  بنده خدایی  را برای کارهای برق آورده بودند و ایشان به مدت نیم ساعت  بالای سر من با "دریل" لوستر دیواری نصب کرده بود و من همچنان خوابیده بودم! گویا موقع رفتن کلی برای من هم سلام رسانده بود! ناگفته نماند که رکورد من در این زمینه 19 ساعت خواب مداوم در اتوبوس تهران-زاهدان در سال 81 به تبت رسیده است.

 

4- رضا: در دوران کودکی اینجانب بسیار جنجال تشریف داشتم و یکی از موضوعاتی که بنده روی آن بشدت حساسیت داشتم این بود که ابدا کسی به جز خودم مجاز نبود در صندلی جلوی ماشینمان بنشیند! وقتی دو ساله بودم و خانواده پدربزرگم هنوز در روستا زندگی می کردند، در یک روز سرد و برفی، پدر سر راه خانه پدر بزرگ، همسایه شان را که یک پیت نفت هم همراه داشت سوار ماشین کرد. خلاصه کلام اینکه من آنقدر داد زدم و جیغ کشیدم و روضه خواندم که طبق شنیده ها طفلکی با التماس و تمنا از ماشین پیاده شد و بقیه راه را پیاده رفت!

 

5- رضا (یک گند مشترک!): سال 84 بود و یک سالی بود که وبلاگ دهل را راه انداخته بودیم. پنج شش ماه بعد یکی از دوستان زحمت کشید و با کلی خواهش و تمنا برایمان قالب ساخت. من هم روحم خبر نداشت که درواقع قالب را از جایی بلند کرده و از یک وبلاگ دیگر برداشته! یک روز داشتم وبگردی می کردم که ناگهان به وبلاگ مهرواژ برخوردم. مثل سیبی بود که از وسط نصف شده باشد! قالب به جز عکس خودمان در بالای لوگو عینا مثل مال ما بود! من هم که دچار ذوق زدگی مفرط شده بودم، در حماقت محض رفتم برایش کامنت گذاشتم که چه جالب! قالب وبلاگ شما چقدر شبیه مال ماست! ایشون هم اومد و وبلاگ ما رو دید و کلی داد و فریاد کرد که این رو از کجا آوردید؟! یادش بخیر طفلکی دوست قالب ساز ما تا ماهها متعجب بود که بین اینهمه وبلاگ چطور طرف اومده و وبلاگ ما رو پیدا کرده!

و اما دوستانی که ما دعوت می کنیم (توضیح اینکه به دلیل محدودیت ظرفیت سعی کردیم افراد را طوری انتخاب کنبم که بقیه دوستانمان را پوشش بدهند لذا  از همه دوستانی که نتوانستیم  دعوتشان کنیم صمیمانه عذر میخواهیم):

 

جنس آخر، ساقی، ریحانه، فرانک، کارتاژ، فریدون زاکانی، وحید، کچل خان، سهیل قاسمی و عباسحسنینژاد

ببینیم چه می کنید!

/ 21 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هديه

من دير ديدم بازی يلدا رو! اما نوشتم! مرسی! يه عالمه به شخصيت پليد و پلشت خودم رسيدم. فقط برام سخت بود سر پنج تا قطع کنم. يه کم خوش گذشته بود!

ياشار

من خودمو جزو دعوت شده ها حساب کردم بهروز خان. ابته يه خورده دير شده نه؟!؟!؟! موفق باشی بهروز جون.

فرانک

مرسی از دعوتت .. ...خوب سعی کردم يه چيزايی تا اونجا که راه داشت رو بگم

سهیل قاسمی

سلام. من دعوت نامه به دست‌ام نرسیده رضا. یا نمی‌دونم دعوت چه شکلی می‌شه. یه راه‌نمایی کن که خیلی دوست دارم بازی باشم من هم.

آهو خانم

بنده اينجا می نويسم ديگر . خواستيد قدم رنجه فرماييد

سايه

حالا يه اسفند آتيش کنيد که به روز شديد.