بزبز قندی (قسمت دوم)

سلام.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ما اینبار هم در سال نو دیر آمدیم و با تاخیر سال نو را تبریک می گوییم. دور از جان شما به شدت مریض بودم و تازه یکی دو روز است که بهتر شده‌ام. به هر حال عید همگی مبارک. بر همه آنانی که نتوانستند عیدی بدهند. همه آنانی که رویشان نشد از پدر عیدی بگیرند. همه بچه‌هایی که امسال رخت نو نخریدند و بر همه آنانی که فقر، غم، مصیبت یا دغدغه، سال نو و کهنه‌ای برایشان باقی نگذاشته. بر عاشقانی که عاشقانه به هم عشق می‌ورزند. آنانی که دوست داشتن را بلدند. و بر آنانی که هنوز اراده‌شان برتر و بالاتر از هر نیرویی مغرورانه حکم می‌راند. سال نوی همگی مبارک!

 

قسمت دوم از مطلب بزبز قندی باقی مانده بود که آنرا امروز گذاشته‌ایم و شدیدا از دوست عزیز صاحب بلاگ قشنگ جنس آخر که از آن  همینطور نصفه استفاده کرده بود عذر می‌خواهیم. آپلود بعد در دوشنبه هفته آینده خواهد بود.

 

 

* * * * *

... این ماجرا چندین روز و به شکلهای مختلف تکرار می‌شود و در طول این مدت نه بچه‌ها یکبار به محل کار مادرشان زنگ می‌زنند و نه شبها برایش چیزی  تعریف می کنند. شاید هم تعریف می‌کنند و او بی‌خیالی طی می‌کند. یک نقل قول دور از ذهن و زاییده عوامل استکبار جهانی هم که می‌خواهد اسطوره‌های زمان بچگی ما را سیاه و مشکل دار نشان دهد، می‌گوید که او در طول این مدت اصلا شبها به خانه نمی‌آمده است!!!

خلاصه اینکه در روزی که بچه‌ها به شدت گشنه‌شان بود و سرگرم بازی پلی استیشن 2 بوده‌اند فریب می‌خورند (در روایات غیررسمی در باب اینکه بچه‌ها وقتی تنها بوده‌اند در آن روز بخصوص چرا انقدر احمقانه رفتار کرده‌اند و گرگ را با مادرشان اشتباه گرفته‌اند مسائل بسیاری عنوان شده است). شنگول و منگول به چنگ گرگ می‌افتند و حبه انگور در راه آب خانه مخفی می‌شود. (از خوانندگان محترم تقاضا می‌شود ذهن خود را مشغول مسائل حاشیه‌ای نظیر سایز سیفون دستشویی و یا قیافه و رنگ حبه انگور پس از خروج از طاق توالت نکنند) گرگ که حسابی در این مدت دچاره عقده حقارت شده بود بچه‌ها را درسته قورت می‌دهد و به ویلایش در شمال دهات می‌رود و متالیکا گوش می‌کند.

با تلاش سربازان گمنام ... در کوتاهترین زمان ممکن بزبزقندی از ماجرا مطلع می‌شود و به منظور ایجاد جنگ روانی  با رجز خوانی به در خانه گرگ می‌رود و خواستار مبارزه با او در روز بعد می‌شود (آگاهان گفتند حالا چرا انقدر عجله داری؟ بذار عرق تنت خشک شه. می‌چایی‌ها!) نقل است وی فریاد می‌زد: منم منم بزبزه‌ها، دو شاخ دارم به هوا، کی خورده شنگول من؟ کی خورده منگول من؟ فردا که آید جنگ من؟

خونسردی بز در مواجهه با گرگ در حالی که فرزندانش در معده وی بسر می‌بردند مایه تقدیر و شایسته الگو شدن برای نسل جدید است. روز موعود می‌رسد و بز که شاخهایش را حسابی هم تیز کزده بود در یک اقدام شک برانگیز که هنوز هم بعد از گذشت سالها شائبه تبانی درخصوص آن وجود دارد، با فرو کردن شاخهایش در شکم گرگ، وی را به قتل می‌رساند و فرزندانش را بطور کاملا سالم و آکبند بیرون می‌آورد( با تشکر از خانواده آقای رجبی دندانپزشک محترم داستان که تمام دندانهای گرگ را قبلا کشیده بود تا شنگول و منگول درسته وارد شکم گرگ بشوند)

جهت پاک شدن آثار انگشت، جسد گرگ را به دریا می‌اندازند. بز فرزندانش را با دستمال کاغذی پاک می‌کند و با هم به خانه می‌روند. از فردای آنروز آنها در خانه یک آیفون تصویری نصب می‌کنند و  بز نیز با خرید یک دستگاه موبایل هر روز کلید خانه را با خود به بیرون می‌برد که از این پس ماجراهایی اینچنین باعث تلاف وقت و بیخوابی مردم نشود.

سالها گذشت. بز سربه راه شد و با یک راننده اسکانیا ازدواج کرد. بز و بچه‌ها چند ماهی جهت گردش به سواحل آنتالیا رفته بودند و مرد که مدتی بود نابینا شده بود در خانه تنها مانده بود. روزی پسر گرگ جهت انتقام خون پدر به در خانه آنها آمد. زنگ در را زد و گفت بچه‌ها منم منم مادرتون. مرد با خوشحالی در را باز کرد و....

بعد از آن هیچ کس خانواده گرگ را در آن حوالی ندید!

 

 

                                                                                           رضا

/ 29 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
***

ما کلی ترک تحصيل قرار گرفتيم و متوجه شديم که گرگها چقدر همبسته تر از انسانها هستند و چقدر والاتر و بهتر. خانواده ما اگر بفهمند که برايمان اتفاقی همچون گرگ بينوا افتاده ، از ارث محروممان می کنند و می گن برو گمشو منحرف ايدزی! در حاليکه گرگها خانوادگی از آنجا رفتند. آه!!!!!

sarah

شايد هم کل خانواده اومدن حوالی ما تو جنگل کاج ۱۳ به در!

avishan

سلام . ما دوباره پنج شنبه قرار داریم . ساعت 3:30 میدون ولیعصر . میدون فاطمی . کافی نت هات لاین . برای اطلاعات بیشتر به پسری با کفشهای کتانی رجوع شود . ( آخه من دیگه تا پنج شنبه آن نمیشم .)

..آرش..

سلام...داستان آقا گرگه خيلی جالب و عبرت آموز بود.مخصوصآ اون قسمت راننده اسکانياش!...اون ترکه هم که چش!خورده بود،بامزه بود...شاد باشی.

فاطمه

سلام ...الهی اين گرگه بياد تو و بهروزو بخوره خيال ما جمع شه ...جونمون بالا می ياد تا شما يه آپ کنين...

گل بهار

حالا که تو با تاخير تبريک ميگی خب منم ميگم!

آسيه

سلام سال نو مبارک.سال خوبی داشته باشی.

مرضی

ببين آقا رضا حالا که تو يه پيشنهاد به من دادی واسه اسم وبلاگم، منم پيشنهاد می دم که عنوان وبلاگتو عوض کنی و بزاری : يک هل... چون از بهروز که خبری نيست.. اگر شما زحمت بکشی و يک آپ ديگه بکنی، اسم بهروز از اين صفحه هم حذف ميشه...

sarayiiiiii

وای چه داستان باحالی فقط لطفا مارک دستمال کاغذی و آيفون تصويری همانطور که در روايات آمده ذکر شود امانت دار باشيد آقا عيدتونم مبارک بعد از شونصد روز

فرزانه

سلام خوب خدا رو شکر که خوب شديد ۲ می بخشيد اين بزبز قندی در کدوم فرهنگ