خبر کوتاه بود

خبر کوتاه بود؛ سهم بازیگر از سیاه و سفید طرح هاش، سیاه شد؛ همو که زندگی را آبی می خواست. بازیگر این بار خواسته بود خود کارگردان باشد شاید؛ شاید نمایشنامه، مرگ معشوق جفاپیشه ی خائن را پسندیده بود یا هرم هوسناک نفس های تند هم آغوشی، اجرای فی البداهه می طلبیده شاید.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شاید و هزاران شاید دیگر می توان گفت و شنید که ماراتن کشنده امتحانات در پچ پچه های این جا و آن جا کلاغ ها را مجال پرواز اگر می داد، چهل کلاغش چهارصد بود شاید.

هرجه بود و هست؛ حجم تعلیق مستور و مستتر در نمایشنامه آن قدر هست که صدباره و صدگونه اش بخوانی و هر بار بیندیشی؛ بیندیشی نه به مقصر که به تقصیر؛ بیندیشی به این سرگردانی، به این دورنگی بدرنگ سیاه و سفید که آبی بودن رویای بزرگی است گناه اگر نباشد و آبی شدن سهمی از یک رنگی ندارد هم رنگی اگر نباشد.

بیندیشی به ...

بیندیشی به این که چرا هر بار همه را نمی توان گفت یا حتی نباید، شاید.

                                                                                                    بهروز

پس گفتار:

1- اينم از آقا بهروز ما! 2- ما تصميم گرفتيم كه يك ريزه آرامتر حرف بزنيم فلذا يك فونت كوچك شديم! 3- چون ما 2هل هستيم معني ندارد كه روزي غير از 2شنبه ها به روز بشويم 4- ما چون حالا حالاها تصميم داريم مطلب داشته باشيم فعلا به همين هفته اي يكبار قانعيم 5- درمورد لينك دادن و ساير مسائل ناموسي از طريق Email و يا Yahoo Messenger اقدام بفرماييد. اينجا خونواده مياد ميره. زشته. 6- همين روزها لوگودار هم ميشويم 7- هفته ديگه يه مطلب توپ از بهروز بخونين 8- هركي كامنت نذاره....

 

 

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

سلام. وبلاگ خیلی خوبی دارید. یک دهل بی سر و صدا. حیف که من صداشو تازه شنیدم.

انفرادي 14

به به سلام اقا بهروز .. مانمرديم و يه قلمی از شما ديديم.... از رشت اومدی. جک جديد چی داری؟.... راستی اين رفيقت بلاخره عاشق شد يا نه؟ ... سلام منو بهش برسون (مخصوص)... در ضمن زشته ادم واسه يه لينک اينقدر منت کشی کنه...

باربي

يعني اينطوري حساب كنم كه هر ۷ تا يادداشتي كه من مي نويسم شما يك يادداشت مي نويسيد و من بيام سر بزنم ... درست فهميدم ؟؟؟؟؟؟ به اون همه ادعاي و خط و نشان كشيدن اول بلاگتون نمي اومد كه اينقدر كم كار باشيد ... واقعا“ كه درست گفته اند آواز دهل شنيدن از دور خوش است !

4قل

مسخره ها.زلزله مياد خونمون خراب ميشه.هر هر.حالم داره از خودتونو اين بلاگ مزخرفتون بهم ميخوره.شماها هستين که دنيای مجازيرو هم به گند کشيدين.برين از جلوی چشمم دور شين.يعنی من ديگه نبينمتون.اه اه اه.نکبتا...به روز شدم.سر بزن.هر هر هر.موفق باشيد

hamid

سلام . نميدونم کدومتون تو وبلاگ من کامنت گذاشتين ، ولی از سبک نوشتن ، احساس ميکنم رضا جون واسم پيام گذاشته . رضا جون باور کن اولش منم ذليل نبودم ، ولی وقتی رومينا رو ديدم ذليل به تمام معنا شدم ، اگه ميخوای خصوصياتشو بدونی ، يادداشت شماره ی ۱۷۵ منو بخون . راستی ، مرصی از اينکه به من سر زدی . به بهروز جون هم سلام منو برسون . وبلاگتون هم خيلی قشنگه ( البته من فقط حرفای تو رو می فهمم ) .

باربي

رضا جان ... پس اميدوارم كه بي معرفت نشيد حالا كم معرفتي رو ميشه باهاش كنار اومد ممنون بخاطر توجهت معمولا همه اينقدر دقيق توضيح نميدهند .

انفرادي 41

سلام بابا مشکل از کارگردان هست کور رنگی داره در ضمن در پس انديشه ها هميشه گفته ها تلو تلو می خوره پس گفته ها رو از پس انديشه ها در بيار داداش بازم بيبنمتون(

4قل

ساعت از ۹ گذشت.هنوز جم نکردين اين مزخرفات و جفنگياتو.بابا قشر دانشجو با شما هستم...اين همه زلزله اومد چقدر سگ جونين.شيخ مصلح الدين می فرمايد:زبان در دهان ای خردمند چيست؟ کليد در گنج صاحب سخن نه اسباب ريختن آبروی يه قشر فرهيخته.دفعه ی بعد دیگه این شوتینگو نبینما .جم کنین پسر جان.تمام

نازی

سلام ...خيلی جالب بود ..مرسی که پيشم اومدی ...با تبادل لينک موافقی ؟ اگر هستی خبرم کن...ولی لابد اسب مجنون از نوع جی ال ايکس بوده ؟

Gelayeha

سلام. می دونی من کنار انوبان چه کار می کردم؟ ... با پدرو مادرم از جایی بر می گشتم که ماشینی به ماشین ما زد. عقب ماشین بدجوری جمع شد و خسارت زیادی وارد شد. مدت زیادی معطل و منتظر ایستاده بودیم که افسر بیاد. تو این مدت، روی صندلی جلو نشسته بودم و آروم اشک می ریختم. ( چون ما مقصر نبودیم و خسارت زیادی به ماشین مون وارد شده بود و حسابی ترسیده بودم ) ناگهان در اون حوالی اون سرباز جوان ایستاد که بنزین تموم کرده بود. من از آینه می دیدمش و در حالت گریه، دلم به حال اون سوخت... یک ساعت بعد هم ما رفته بودیم و اون هنوز مونده بود.... در ضمن، از قضاوت عجولانه و نابه جای شما خیلی دلگیر شدم.